تبليغاتX
فریاد آراز
بنام خداوند بزرگ

برای روشنایی ست که مینویسم اگر همیشه و همه جا تاریک بود هرگز نمی نوشتم...

حکایت من حکایت کودکی ست که تازه متولد شده و وارد دنیایی جدید شده است و با ضربه ای که از پشت خورده چشم باز کرده و دیده دنیایی که وارد آن شده چقدر با دنیای قبلیش  تفاوت دارد پس بغض گلویش باز شده و زار زار گریه میکند .

و اکنون:

مدتی ست که پشت نیمکت های کلاس نشسته ام که به من یاد میدهند که چطور باید در اینجا زندگی کرد،چطور باید دروغ گفت،دورویی کرد،حق کشی کرد،برای دل بها قرار داد،محبت را فروخت و عشق و احساسات را نادیده گرفت ......

و اما من:

با وجود اینکه درد ترکه ی روزگار را بر دستانم احساس میکنم و چند بار زمین خورده ام باز نمی توانم یاد بگیرم خود میدانم چرا ؟!! چون اصلا دوست ندارم یاد بگیرم و از طرف دیگر خسته شده ام ...

تا کی باید بنشینم و ببینم که دیگران حقم را بخورند و من لام تا کام حرف نزنم تا کی باید از محبت من سو استفاده کنند و من چشم به روی واقعیات ببندم و بگویم درست میشود ....

حداقل در این مدت فهمیده ام که نمی توانم چیزی را عوض کنم و در این وسط فقط خودم هستم که نابود میشوم پس باید چه کنم؟

حس میکنم خودم را گم کرده ام و شده ام یکی مثل همه ی این مردم ، این مردم دل مرا پر کرده اند از کینه و نفرت و این احساس ها بر من چیره شده اند دیگر چشمهایم معنی محبت را نمیفهمند

دلم برای خودم احساس های قشنگم تنگ شده است.....

پی نوشت:

1- سلام

2- ایول امروز قراره گونش بیاد خونمون وای نمیدونین چقدر ذوق کردم تازه قراره سازش رو هم با خودش بیاره منم اینا رو بنویسم برم براش کیک بزارم.

3- خانم ملک محمد حال کردین اسم حلقه ی گمشده ی داروین رو آیدا گذاشتن من خودم کلی حال کردم .آخه من سر این حلقه گمشده معلممون رو کچل کردم  آخرش  کوتاه اومد .

4- ندای من رفته مشهد منم هنوز هیچی نشده شدیدا دلتنگشم دعا کنین زود برگرده.

5-یا رب منی آلادما جهنمده اُد اُلماز   ......    اُلار کی یانلار اُدی بوردان آپارلار

6- غنی مشکل بود دل کندن از خوبان پس از الفت .....هنوز آب از کف یوسف به چشم چاه می آید

7- دلم برا همه  دوستان تنگ شده بود.......

8- راستی من یه دوست تازه پیدا کردم اسمشم آیداست فکر کنم مثل من شیفته ی اسمشه

9- خدانگهدارتون......

+ نوشته شده توسط آیدا در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 و ساعت 11:36 |

+ نوشته شده توسط آیدا در شنبه ششم تیر 1388 و ساعت 16:54 |
  در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند  

 

                                         گر تو نمی پسندی تغییر ده قضارا           

 

خدا نگهدار

+ نوشته شده توسط آیدا در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت 7:33 |
خبر آمد خبری در راه است ، سرخوش آن دل که از آن آگاه است ، شاید این جمعه

بیاید شاید !

پرده از چهره گشاید ؛ شاید..........

 

مولای من

ای کاش آن اوایل که زبان گشودم نزدیکانم مرا به گفتن یا مهدی وا می

داشتند . ای کاش مهد کودک مهد آشنایی با تو بود کاشکی در کلاس اول

دبستان ، آموزگارم الفبای عشق تو را برایم هجی میکرد و نام زیبای تو را

سر مشق دفتر چه ی تکلیفم قرار می داد.

در دوره ی راهنمایی ، هیچکس مرا به خیمه ی سبز تو راهنمایی نکرد. در

سالهای دبیرستان ، کسی مرا با تو که ( مدیر عالم امکان هستی) پیوند

نزد.

آقای من

از کجا آغاز کنم ؟ از خود بگویم یا از دیگران ؟ از نسل های گذشته بگویم یا

از نسل امروز؟

از دوستان شکوه کنم یا از دشمنان ؟ از آنانی بگویم که خاطر شریف تو را

می آزارند؟

از آنها که دست پدرانه و مهربانت را خونریز معرفی میکنند ؟ از آنهایی که

چنان برق شمشیرت را به رخ می کشند که حتی دوستانت را از ظهورت

می ترسانند ؟

از آنها که بر طبل نا امیدی می کوبند و زمان ظهورت را دور می پندارند؟

از خود آغاز میکنم که هرکس از خود شروع کند ، امر فرج اصلاح خواهد شد .

می خواهم به سوی تو برگردم . یقین دارم بر گذشته های پر از غفلتم،

کریمانه چشم می پوشی ؛میدانم توبه ام را قبول میکنی، و با آغوش باز مرا

می پذیری، من از تو گریزان بودم ؛ اما تو همچون پدری مهربان ، دورادور مرا

زیر نظر داشتی.......

العفو....... العفو........   .

+ نوشته شده توسط آیدا در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 و ساعت 6:8 |

خوندن این داستان زیاد وقتتون رو نمی گیره ولی فکر کنم به درد

 

خیلی ها تون بخوره. البته امیدوارم

 

 

پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت . پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت :  هر بار که عصبانی میشوی باید یک میخ به دیوار بکوبی . روز اول پسر بچه 37 میخ به دیوار کوبید . طی چند هفته ی بعد ، همانطور که یاد میگرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند ، تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر میشد . او فهمید که کنترل عصبانیتش آسانتر از کوبیدن میخ ها به دیوار است ....

 بالاخره روزی رسید که پسر بچه دیگر عصبانی نمی شد . او این مسئله را به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر بار که می تواند عصبانیتش را کنترل کند ، یکی از میخ ها را از دیوار در آورد .

 

روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید که تمام میخ ها را از دیوار بیرون آورده است .

 

پدر د ست پسر بچه رو گرفت و به کنار دیوار برد و گفت : پسرم! تو کار خوبی انجام دادی و توانستی بر خشم پیروز شوی .

 

اما به سوراخ های دیوار نگاه کن . دیوار دیگر مثل گذشته اش نمی شود .

 

وقتی تو در هنگام عصبانیت حرفایی می زنی ، آن حرفها همچنین آثاری به جای میگذارند .

 

تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آنرا بیرون بیاوری .

 

اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ندارد ؛ آن زخم سر جایش است . زخم زبان هم

 

 به اندازه زخم چاقو دردناک است .

 

 در ضمن چند تا تصویر تو ادامه ی مطلب هست البته ربطی به متن ندارن ولی خیلی جالبن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط آیدا در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 6:31 |