فریاد آراز
کناره های زیبای ارس محل فرود کشتی نوح و آمدن نامش در قرآن و سرزمین متبرک
بمناسبت صدمین سال تولد استاد سخن خالق حیدربابا خان ننه هایاندا قالدین بئله باشیوا دولانیم نئجه من سنی ایتیردیم داسنین تایین تاپیلماز سن أولن گون، عمه گلدی منی گتدی آیری کنده من اوشاق نه آنلیایدیم ؟ باشیمی قاتیب اوشاقلار نئجه گون من اوردا قالدیم قاییدیب گلنده باخدیم یئروی ییغیشدیریبلار نه أوزون و نه یئرین وار «هانی خان ننم ؟» سوروشدوم دئدیلر که : خان ننه نی آپاریبلا کربلایه که شفاسین اوردان آلسین سفری اوزون سفر دیر بیر ایکی ایل چکر گلینجه نئجه آغلارام ، یانیخلی نئچه گون ائله چیغیردیم که سسیم ، سینم توتولدی او ، من اولماسام یانیندا أوزی هئچ یئره گئدنمز بو سفر نولوبدی، من سیز أوزی تک قویوب گئدیبدی ؟ هامیدان آجیخ ائدر کن هامییا آجیخلی باخدیم سونرا باشلادیم که :من ده گئدیرم اونون دالینجا دئدیلر: سنین کی تئزدیر امامین مزاری اوسته- اوشاغی آپارماق اولماز سن اوخی ، قرآنی تئز چیخ سن اونی چیخینجا بلکه گله خان ننه سفردن تله سیک ، روانلاماقدا اوخویوب قرآنی چیخدیم که یازیم سنه : گل ایندی داها چیخمیشام قرآنی منه سوقت آل گلنده آما هر کاغذ یازاندا آقامین گؤزی دولاردی سنده کی گلیب چیخمادین نئچه ایل بو انتظارلا گونی ،هفتنی سایاردیم تا یاواش – یاواش گؤز آچدیم آنلادیم که ،سن أولوبسن! بیله بیلمیه هنوزدا اوره گیمده بیر ایتیک وار گؤزوم آختارار همیشه نه یاماندی بو ایتیک لر خان ننه جانیم ، نولیدی سنی بیر ده من تاپایدیم او آیاقلار اوسته ، بیرده دؤشه نیب بیر آغلیایدیم ........................... خان ننه آمان نولیدی بیر اوشا خلیغی تاپایدیم بیرده من سنه چاتایدیم سنیلن قوجاقلاشایدیم سنیلن بیر آغلاشایدیم یئنیدن اوشاق اولور کن قوجاغوندا بیر یاتایدیم ائله بیر بهشت اولورسا داها من أوز آلاهمیمدان باشقا بیر شئی ایستمزدیم یه مطلب رمانتیک همه می گفتند و میگن شیشه جون نداره که احساس داشته باشه ولی باورتون می شه وقتی روی شیشه بخار کرده اتاقم نوشتم دیگه دوست ندارم آرام آرام گریست!!!!!!!. (زیاد جدی نگیرید) دماغ عمل نکرده ............ اگـه مـثـل کـلـنگه ، مثل لـوله تفنگه باخوشگلیت می جنگه، طبیعیه قشنگه نگو که این یه درده،دماغ عمل نکرده اگه که مثـل فـیـله، و یا از ایـن قبـیـله روی نوکش زیگیله،غصه نخور اصیله هی نرو پشت پرده دماغ عمل نکرده یکی میگه درازه ، خیلی ولنگه و وازه یکی میگه ترازه ، غصه نخور که نازه ببین خدا چه کرده ، دماغ عمل نکرده دماغ نگو جواهر ، سوژه ی شعر شاعر طویل فی المظاهر، پدیده ی معاصر آهـای تخــم دو زرده ،دماغ عـمـل نکرده با اون دماغ همیشه، عکس تو پشت شیشه تو سینما چی میشه ، شکستن کلیشه کاشکی بری رو پرده دماغ عمل نکرده کم باباتو کچل کن یا خودتو مچل کن کی بت میگه عمل کن ، قصیده روغزل کن می شه له و لورده ،دماغ عمل نکرده چه قد دماغ دماغ شد ، قافیمون چلاغ شد هی کی چل کلاغ شد،تصنیف کوچه باغ شد بره که بر نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگرده دمـــــــــــــــــــــــــاغ عــــــــــمـــــــــل نکرده (بر گرفته از نشریه ی دانشجویی- با اجازه ی صاحبش) به نام خدا در فصل بهار، راستی پیروی از عقل چرا باید کرد ؟ دیشب دلم گرفته بود، مثل هوای بارونی دلم هواتو کرده بود،هوای شیرین زبونی دلم می خواست گریه کنم ،بگم که سخت تنهایی ای همصدا ای آشنا،بگو که پیشم میمونی نمی دونم چه حالی و کجایی و چه می کنی ولی صدات تو گوشمه،میگه که اینجا می مونی رفتم کنار پنجره،گفتم شاید ببینمت دیدم محاله دیدنت، چون گل باید بچینمت رو صندلی نشستم و یهو دیدم یه قاصدک اومد پیشم خبر آورد ای آشنا ،یه رازی رو بهت بگم گفتم بگو،آهی کشید اومد نشست رو شونه هام یواشکی چشاشو بست تا نبینه اشک چشام می گفت که تو یه راه دور ،یه راه دور و سوت و کور مسافری نشسته بود مسافره غریب و دل شکسته بود از تو همش شکوه می کرد ،با اشک گرم و دل سرد می گفت که یادت نمیا د ،اون روزای آخریه چقدر دلش می خواست که تو نگاش کنی صداش کنی بهش بگی دوسش داری ،به شرطی تنهاش نذاری تا اومدم بهش بگم:برو بگو دوسش دارم پاش می شینم دیدم که اون رفته بود و منم دارم خواب می بینم. جوکش خوبه و خنده داره ولی خفن نیست: یه روزی دو تا پسر بچه بودند که خیلی شلوغ بودند این دو تا اونقدر شلوغ بودند که مادرشون جونش به لبش اومده بودازدست این پسراش . بالاخره مادره از این واون می پُرسه میگن که: یه کشیشی هست که تابااینجوربچه ها حرف می زنه این بچه ها سربه راه میشند. مادره پسر کوچیکش را میبره پیش کشیش. کشیش از پسر بچه می پرسه خدا کجاست ؟ پسر بچه این ور و اون ور را نگاه میکنه می بینه خدا نیست. بر می گرده به طرف کشیش ، کشیش کمی عصبانی تر می پرسه، خدا کجاست ؟ پسر بچه باز همه جا رونگاه می کنه می بینه خدا نیست. باز به صورت کشیش نگاه می کنه . کشیش این دفعه عصبانی میشه انگشتش رو فشار میده روی نوک بینی پسره بعد دوباره می پرسه خدا کجاست؟ پسربچه این دفعه درمیره. میره پیش داداشش و اونو میبره تو اتاقشون و بهش می گه خدا گم شده فکر می کنن ما برداشتیم . ( اگه هم خندتون نگرفت زورکی هم که شده بخندین ) به نام خدا تاج از فرق فلک برداشتن جاودان آن تاج بر سر داشتن در بهشت آرزو ره یافتن هر نفس شهدی به ساغر داشتن روز در انواع نعمت ها و ناز شب بتی چون ماه در بر داشتن صبح از بام جهان چون آفتاب روی گیتی را منور داشتن شامگه چون ماه رویا آفرین ناز بر افلاک واختر داشتن چون صبا در مزرع سبزفلک بال در بال کبوتر داشتن حشمت و جاه سلیمان یافتن شوکت وفرٌسکندر داشتن تا ابد در اوج قدرت زیستن بر تو ارزانی که ما را خوشتر است .... لذت یک لحظه ما را داشتن سلام معلم خوبم یا بهتر بگم عزیزترینم میدونی دلم واست چقدر تنگ شده ، واسه خندیدن هات ، واسه حرف زدن هات، واسه دلداری دادن هات دلم واسه ی همه ی اینها یه ذره شده . کاشکی می دونستی چقدر دوست داشتم اما میدونم که نمیدونی چون اگه میدونستی می ذاشتی منم مثل س.ج که خوب میدونم خیلی دوستش داری هر وقت دلم خواست به تو زنگ بزنم اما تو به من گفتی که تو یک سال فقط دو بار میتونم به تو زنگ بزنم اما این اصلا انصاف نبود حتی اگه منو دوستم نداشتی نباید اینکار را با من می کردی . خوب بگذریم میدونی امروز چه روزی ؟ ..... روز تولدت 20 شهریور میدونی چیه من تمام تابستون رو لحظه شماری میکردم تا این روز برسه که بهت زنگ بزنم اما حالا که رسیده نمیدونم چی باید بگم.بهر حال امیدوارم که همیشه خوشحال و سرحال باشی و من و هم به اندازه ی یک چهارم "س" دوستم داشته باشی . البته اینو هم بگم که دوست داشتن زورکی نیست و تو هم مجبور نیستی که منو دوست داشته باشی ولی تو خودت خوب می دونستی که اگه من کسی رو دوست داشته باشم چقدر اون شخص واسم مهم میشه نمیدونم شاید من توقعاتم خیلی زیاده اما من به غیر از تو یک عزیز ترین دیگه ای هم داشتم که میدونستم اون هم منو دوست داره . من تو تابستون به اون زنگ میزدم اون هم به من زنگ میزد ، عین تو و "س " که هر لحظه با همید بهر حال امید وارم که همیشه موفق باشی خیلی دلم میخواد نظرت رو بدونم پس اگه می تونی نظر هم بده . متن زیر را از یک نشریه ی دانشجویی کش رفته ام : دو خط موازی ( داستان خواندنی ) دو خط موازی زاییده شدند . پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید . آنوقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد . و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند. خط اولی گفت: ما میتوانیم با هم زندگی خوبی داشته باشیم ، و خط دومی از هیجان لرزید دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند. دو خط موازی لرزیدند . به همدیگر نگاه کردند، و خط دومی پقی زد زیر گریه . خط اولی گفت :نه ، حتماً یک راهی پیدا میشود . خط دومی گفت: شنیدی که چی گفتند ؟ ما هیچ وقت به هم نمیرسیم . و دوباره زد زیر گریه . خط اولی گفت: نباید نا امید شد . ما از این صفحه ی کاغذ خارج میشویم و دنیا را زیر پا میگذاریم . بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند . خط دومی آرام گرفت ، و اندوهناک از صفحه ی کاغذ بیرون خزید . از در کلاس گذشتند و وارد حیاط شدند . آنها ازدشتها گذشتند ،از صحراهای سوزان ،از کوه های بلند ، از دره های عمیق و از دریاها ،سالها گذشت ؛و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند . ریاضی دان به آنها گفت : این محال است . هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند . فیزیک دان گفت :بگذارید از همین الان ناامیدتان کنم . اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت ، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت . پزشک گفت : از من کاری ساخته نیست ، دردتان بی در مان است . شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید . اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه ی مواد خواص خود را از دست خواهند داد . ستاره شناس گفت: شما خود خواه ترین موجودات روی زمین هستید، رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان. فیلسوف گفت : متاسفم .... جمع نقیضین محال است . و بالا خره به کودکی رسیدند .کودک فقط سه جمله گفت : شما به هم میرسید . نه در دنیای واقعیات . آن را در دنیای دیگری جستجو کنید ....... دو خط موازی او را هم ترک کردند .یک روز به یک دشت رسیدند ، یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و نقاشی می کرد.خط اولی گفت: بیا وارد آن بوم نقاشی شویم واز این آوارگی نجات پیدا کنیم . آنها روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش .نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد . و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی میگذشت . و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین میرفت ،سر دو خط موازی عاشقانه به هم می رسید . من امروز تازه روز اولم که دارم واسه این وبلاگ مطلب مینویسم راستش رو بگم نمیدونم باید چی بنویسم . امروز روز تولد حضرت مهدی (عج) است 15 شعبان . امیدوارم که حضرت مهـدی خودش کمکم کنه و بتونم وبـلاگ خـوبی داشته باشم. در ضـمـن امروز پـنجمـین سـال وبلاگ پـارسی هم اسـت این روز بـر هـمه ی بلاگرهای ایران مبارک باد دیـروز آخـریـن روز بـرنـامـه ی کـولـه پـشـتی بـود خیلی حـیـف شد چـون که برنامشون خیلی عالی بود ،روزی که مهمون برنامه ی کوله پشتی خانم آرین بودن هـمه ی ما نشسـته بودیـم جـلوی تلوزیون و جُم نـمـیخوردیـم اینقـدراین خانم خـوب حرف میزدن آدم فکر میکـرد که داره از ته دلش حرف مـیـزنه به قول خود خانم آرین ایـشون ازاون مهمونهای مارک داربرنامه ی کوله پشتی بودن الـبـته ناگـفـته نماند که همه ی مهمون های برنـامه ی کوله پشتی خیلی خوب بـودنـد مثـل خود برنامه . امید وارم که همه ی بّرو بچه های برنا مه ی کوله پشتی همیشه موفق باشند . بزودی حرفهای دل خودم و شمارا در این وبلاگ مینویسم فعلآ .......
![]()
![]()
ادامه مطلب
![]()
. درهمین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی هرگز به هم نمیرسند و بچه ها تکرار کردند :
| Design By : Night Skin |






