فریاد آراز
کناره های زیبای ارس محل فرود کشتی نوح و آمدن نامش در قرآن و سرزمین متبرک
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضارا خدا نگهدار بیاید شاید ! پرده از چهره گشاید ؛ شاید.......... مولای من ای کاش آن اوایل که زبان گشودم نزدیکانم مرا به گفتن یا مهدی وا می داشتند . ای کاش مهد کودک مهد آشنایی با تو بود کاشکی در کلاس اول دبستان ، آموزگارم الفبای عشق تو را برایم هجی میکرد و نام زیبای تو را سر مشق دفتر چه ی تکلیفم قرار می داد. در دوره ی راهنمایی ، هیچکس مرا به خیمه ی سبز تو راهنمایی نکرد. در سالهای دبیرستان ، کسی مرا با تو که ( مدیر عالم امکان هستی) پیوند نزد. آقای من از کجا آغاز کنم ؟ از خود بگویم یا از دیگران ؟ از نسل های گذشته بگویم یا از نسل امروز؟ از دوستان شکوه کنم یا از دشمنان ؟ از آنانی بگویم که خاطر شریف تو را می آزارند؟ از آنها که دست پدرانه و مهربانت را خونریز معرفی میکنند ؟ از آنهایی که چنان برق شمشیرت را به رخ می کشند که حتی دوستانت را از ظهورت می ترسانند ؟ از آنها که بر طبل نا امیدی می کوبند و زمان ظهورت را دور می پندارند؟ از خود آغاز میکنم که هرکس از خود شروع کند ، امر فرج اصلاح خواهد شد . می خواهم به سوی تو برگردم . یقین دارم بر گذشته های پر از غفلتم، کریمانه چشم می پوشی ؛میدانم توبه ام را قبول میکنی، و با آغوش باز مرا می پذیری، من از تو گریزان بودم ؛ اما تو همچون پدری مهربان ، دورادور مرا زیر نظر داشتی....... العفو....... العفو........ . خوندن این داستان زیاد وقتتون رو نمی گیره ولی فکر کنم به درد خیلی ها تون بخوره. البته امیدوارم پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت . پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت : هر بار که عصبانی میشوی باید یک میخ به دیوار بکوبی . روز اول پسر بچه 37 میخ به دیوار کوبید . طی چند هفته ی بعد ، همانطور که یاد میگرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند ، تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر میشد . او فهمید که کنترل عصبانیتش آسانتر از کوبیدن میخ ها به دیوار است .... بالاخره روزی رسید که پسر بچه دیگر عصبانی نمی شد . او این مسئله را به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر بار که می تواند عصبانیتش را کنترل کند ، یکی از میخ ها را از دیوار در آورد . روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید که تمام میخ ها را از دیوار بیرون آورده است . پدر د ست پسر بچه رو گرفت و به کنار دیوار برد و گفت : پسرم! تو کار خوبی انجام دادی و توانستی بر خشم پیروز شوی . اما به سوراخ های دیوار نگاه کن . دیوار دیگر مثل گذشته اش نمی شود . وقتی تو در هنگام عصبانیت حرفایی می زنی ، آن حرفها همچنین آثاری به جای میگذارند . تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آنرا بیرون بیاوری . اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ندارد ؛ آن زخم سر جایش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است . در ضمن چند تا تصویر تو ادامه ی مطلب هست البته ربطی به متن ندارن ولی خیلی جالبن. تاجري پسرش را براي آموختن «راز خوشبختي» نزد خردمندي فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اينكه سرانجام به قصري زيبا بر فراز قله كوهي رسيد. مرد خردمندي كه او در جستجويش بود آنجا زندگي ميكرد. به جاي اينكه با يك مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاري شد كه جنب و جوش بسياري در آن به چشم ميخورد، فروشندگان وارد و خارج ميشدند، مردم در گوشهاي گفتگو ميكردند، اركستر كوچكي موسيقي لطيفي مينواخت و روي يك ميز انواع و اقسام خوراكيها لذيذ چيده شده بود. خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر كند تا نوبتش فرا رسد. خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دليل ملاقاتش را توضيح ميداد گوش كرد اما به او گفت كه فعلأ وقت ندارد كه «راز خوشبختي» را برايش فاش كند. پس به او پيشنهاد كرد كه گردشي در قصر بكند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد. مرد خردمند اضافه كرد: اما از شما خواهشي دارم. آنگاه يك قاشق كوچك به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ريخت و گفت: در تمام مدت گردش اين قاشق را در دست داشته باشيد و كاري كنيد كه روغن آن نريزد. مرد جوان شروع كرد به بالا و پايين كردن پلهها، در حاليكه چشم از قاشق بر نميداشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت. مرد خردمند از او پرسيد:«آيا فرشهاي ايراني اتاق نهارخوري را ديديد؟ آيا باغي كه استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن كرده است ديديد؟ آيا اسناد و مدارك ارزشمند مرا كه روي پوست آهو نگاشته شده ، ديديد؟» جوان با شرمساري اعتراف كرد كه هيچ چيز نديده، تنها فكر او اين بوده كه قطرات روغني را كه خردمند به او سپرده بود حفظ كند. خردمند گفت: «خب، پس برگرد و شگفتيهاي دنياي من را بشناس. آدم نميتواند به كسي اعتماد كند، مگر اينكه خانهاي را كه در آن سكونت دارد بشناسد.» مرد جوان اينبار به گردش در كاخ پرداخت، در حاليكه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه كامل آثار هنري را كه زينت بخش ديوارها و سقفها بود مينگريست. او باغها را ديد و كوهستانهاي اطراف را، ظرافت گلها و دقتي را كه در نصب آثار هنري در جاي مطلوب به كار رفته بود تحسين كرد. وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزئيات براي او توصيف كرد. خردمند پرسيد: «پس آن دو قطره روغني را كه به تو سپردم كجاست؟» مرد جوان قاشق را نگاه كرد و متوجه شد كه آنها را ريخته است. آن وقت مرد خردمند به او گفت: ما با خالق قصه های مجید دیدار کردیم سالن آمفی تئاتر منطقه آزاد تجاری ارس روز چهارشنبه از ساعت ده پذیرای عده ی کثیری که اغلب آنها کودکان بودند که برای دیدن آقای هوشنگ مرادی کرمانی خاالق قصه های مجید آمده بودند ، بود . اگر بخواهم جریان دیدار را کامل بنویسم شاید با این قلم قاصری که من دارم خسته کننده باشد ، پس به گوشه هایی اشاره میکنم : بنظرم جالبترین قسمت ، این سخن آقای مرادی بود که فرمودند آرزو میکردم ترک بودم آقای رمضانی در سخنان کوتاهی که فرمودند از صمد بهرنگی یادی کردند که بسیار بجا بود و من یک لحظه آرزو کردم که ای کاش صمد هم زنده بود و امروز ما شاهد حضور اونیز در جمعمان بودیم گرچه او همیشه با ماست . گروه سرود آهنگ زیبایی را به زبان ترکی اجرا کرند که در فرصتی دیگر شعر آن را با ترجمه فارسی تقدیم خواهم کرد . آهنگ زیبایی نیز در قالب بهر طویل اجرا شد که بر گرمی مجلس افزود . آقای کرمانی در اول صحبت خود فرمودند : " من امروز کجا هستم؟ من تمام ایران را گشته ام ، من امروز کجا هستم ؟ بنظر می رسد باید بین دوتا گوش گربه که همان مغز باشد ، باشم ( آقای مرادی کرمانی بزرگواری کردند و جلفا را به مغز ایران تشبیه کردند . ) آقای رنجبر سخنان کوتاهی در این برنامه ایراد فرمودند که به نظرم خیلی عالمانه واستادانه بود و امیدوارم که وبلاگ یا سایت خبری منطقه آزاد کامل این سخنان را درج نمایند و بقیه مطلب در آینده ..... اگر تصاویر خوب نیست به بزرگی خود ببخشید که با موبایل تهیه شده ا ست و سرودی که اجرا شد: یاشیل یاماجلاردان بهار دیل له نیر چیچکلی داغلارین دونوب جنته قیزیل چشمه لردن نغمه لر جوشور بو شنلیک اینسانی سالور حیرته یورودوم آذربایجان یووام آذربایجان حایات دویوشونده قالام آذربایجان یاشا ای ایگیت لرین حماسه سی یاشا ای طبیعتین اورک سسی 

ادامه مطلب
راز خوشبختی
«راز خوشبختي اين است كه همه شگفتيهاي جهان را بنگري بدون اينكه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش كني»




| Design By : Night Skin |






